dimanche 20 décembre 2009

این اولین باریست که در زندگی به سوگ یک آیت الله نشسته ام


سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز، مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

آیت الله منتظری دار فانی را وداع گفت! خبر آنقدر روشن است که جایی برای تردید باقی نمیگذارد. این اولین باریست که در زندگی به سوگ یک آیت الله نشسته ام! اولین باری که خبر درگذشت یک روحانی متاثرم میکند و انگار عزیز اشنایی از دست رفته باشد.منتظری برای من پس از 22 خرداد جور دیگری عزیز شده بود. آیت الله با غیرتی که فیلتر شده بود و او را حاشیه نشین کردند اما خود تن به حاشیه نداد. تا لحظه ی اخر حامی ما بود. احساس پشت گرمی میکردم وقتیکه مینوشت و میتاخت و ترس نداشت. محافظه کار نبود و برعکس خیلیهای دیگر نه دلش غش مقام را رفته بود و نه ضعف رهبری .
هی مرد بزرگ ازاده ی در حصار یادت همیشه جاودان همیشه گرامی









samedi 7 novembre 2009

سیب سبز تمنا هنوز هم در دستان ماست

با دستهای خالی

اینروزها

برافراشته با سینه ی ستبر

گره ای از پی مشتی

آهی از پس فریادی

باتوم میبارد و اشک

بغض است و کینه



گلها بر زمین می افتند

سبز و جوان

حتی خیلی پیشتر از کاشته شدن

مدفون میشوند

زیر خروارها

جاندار

مانند دیدگانی که حرف میزد با آسمان

اوج میگیرد تا همیشه

نگاه که ثبت میشود در قاب ابدیت

و ندا که جاودانه میگردد همچون لای لای مادر



بیراه نبود آنهمه لاله های دفتر نقاشی هفت سالگی

سر سرخ ، تن سبز



فواره ی خون است سینه ی ناصر

و قرمز ، سپیدی کاغذ تمام شاعرها

استعاره نیست

تلخ

عین حقیقت است

یعقوب یوسفیست که هرگز بازنگشته به سوزان کنعان

امیر لبخند است و لبخند گریه ایست بی امیر

محسن شوالیه ی قهرمان میماند

تا دیدار در روشنای فردا



کهریزک همه ایران

و بیت رهبری سوله ی سرد بیرحمی

خیابانها بیدار

شبها بیخواب

شهر من

خاک سوگوار عاشقان به مسلخ رفته

بی تاب



های دلال جهل عربده نکش

ببین که تمامست بازی

نفس نفس نزن

مسموم میکنی با دم شومت فضا را

بگو چه خواهی کرد

با وجود آلوده ای که طهارت گرفته با جنایت

و غسل ، با خون فرزندان آیینه و آفتاب

بوی ننگ میدهی

آمیخته به عصاره ی بی کرامتی



برای گرمی بازار جنون

ترنم ترانه شعله ور شد و سوخت

وقتی تنبور کیانوش زخمه میزد

بر مرمر آرزوی آزادی

آی دایه عجب دردیست!

خاکسترها اما

جوانه دادند سبز

همسنگ تمام دیوارهای اوین

هم سطر جوانی های به تاراج رفته ی سه نسل



تو کشته شدی

نمردی

کشتندت

بس که ترسیدند

بس که نترسیدی

چقدر خود من بودی

من ما بودیم

و تنها سهمی خواسته بودیم

از آنهمه سبزی

که سرخ شد

که کبود

در آسمان به زنجیر کشیده ی وطنی

که سر میبرند مرغکان آوازخوانش را

اما چه باک

سیب سبز تمنا هنوز هم در دستان ماست



سرزمینی که

ندا دارد و

ترانه

یعقوب

کیانوش و اشکان

تنها چند قدمش به صبح باقیست



راستی سهراب میدانی؟

شال گردنت سبز

اینجا پیش منست

تا روزی سرافراز

بلند بلند

بخوانم شاهنامه ی ۲۲ خرداد را

بلرزد صدایم از شوق

بدرخشد مردمکانم از غرور

در روزهای فاتحی

که دیگر سیاهی و تاریکی نباشد

خاوران نباشد و دهه ی ۶۰ نباشد

و ایضا کوچ اجباری هم

...

mardi 27 octobre 2009

در محضر اساتید

آنهایی که مدت زمانی شبها و روزها را با کلیدر زندگی کرده اند، همراه لحظه های سخت مارال شده اند و با خان عمو و گل محمد همسفر، بیش از همه میدانند چه لذت بزرگیست هم سخن شدن با خالق این اثر و چیزی خوشایندتر از کتاب خواندن نیست، بالاخص که خواننده ی کتاب نویسنده اش باشد و نویسنده هم محمود دولت آبادی
...

"کلنل"، اثر جديد محمود دولت آبادی، قصه خوانی با حضور دولت آبادی

samedi 3 octobre 2009

رزم مشترک*

اینروزها کارمان شده انواع و اقسام پتیشن ها را امضا کردن، فرستادن ایمیل و هزارجور پیغام و پسغام اینور آنور و من هرچند نمیخواهم ناامیدی را به دل راه دهم اما گاهی حس میکنم که کوبه بر دری میزنم که جوابش نیست و وجدان بشریت مست از بوی نفت است و انگار نه انگار در گوشه ای از زمین در ایران من تراژدی کهریزک زندگی میشود، غروبهای تلخ اوین تکرار میشود و بیدادگاههای نمایشی به تصویر در می آیند.

دریغا که اینروزها خبر از تجاوز است و تحقیر، خبر از خرد کردن است و شکستن جسم انسانها و نابود کردن روح های پر طراوت و پر امید گلهای نوشکفته. خبر از به جنگ رفتن با پروانه هاست آنهم با تیر و تفنگ و تبر.خبر از روسفیدی یزید است و عمر، چنگیز و هیتلرها!

شما را به هر آنکه میپرستید ای مردم این قوم را با هیچ دشمن خاکم و هیچ برهه ای از تاریخ مصدوم سرزمینم مقایسه نکنید که هیچ غریبه ای روا نداشت آنچه این هموطنان بیگانه بر سر مردمانم آوردند. این رژیم باجگیر به گروگانگیری ملت آمده و با گروگانگیری از بین میرود. شمارا بخدا مدنیت بس است! مدنیت با که؟ با نامتمدنانی که به تمام حریم ها تجاوز کرده اند؟ با زشت صفتانی که از دید ایشان هرکه با اینها نیست مجرم است! همه مجرمند، حتی من و شما و جرم ما آزادی خواهیست و بیان حقیقتی که بعد از سی سال توان یافته ایم بازگویش کنیم.

آهای مدعیان دیانت این بود اسلام شما؟ این چه دینیست که شکنجه و تجاوز رایج است؟ اگر تفاوت دارد چرا بخاطر دینی که آلوده میشود قیام نمیکنید؟ تنزل خدا در حد احمدی نژاد؟ حتی در جنگهای صلیبی نیز چنین توهینی به مسلمانان نشد. آیا بخاطر همچون الله ای بود که قریب به ۱۵۰۰ سال کشتید و کشتید و کشتید؟ آهای آیت الله هایی که ساکت نشسته اید بیایید و برخیزید که اینها بنام دین شکنجه میکنند. که اینها بنام دین دست و پا میبندند و تجاوز میکنند. این نامردمان آیینتان را به سخره گرفتند. کجایید؟ ... اما نه! شما هم دین را وسیله ی قدرت و ثروت ساخته اید.

آهای دنیا دستهایت را از روی چشمانت بردار و ببین! گوش کن قصه ی حزن انگیز محبوب خاکم را! مدعیان انسان دوستی با شمایم! آسمان ایران را به زنجیر کشیده اند و مرغکان آوازخوانش را سر میبرند! باکی نیست؟

زخم و دردی که بر پیکر ایرانم روا داشته اند درمان شدنی نیست. این برهه ننگ تاریخ سرزمین منست. اما باشد! با تمام اینها ما هنوز هم سیب سبز آرزوهامان را در دست داریم. ما یادگرفته ایم که به عزم راسخ خود متکی باشیم و دلسرد نشویم و حالا بیش از هرزمان دیگر با تمام وجود چشیده ایم کین درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمیشود.*ما تا هنگامه ی رهایی شوق پرواز را حتی با بالهای شکسته فریاد میکنیم.

*برزین آذرمهر

mercredi 5 août 2009

یادبود جان باختگان جنبش سبز


وبلاگ ساز مخالف خواهرزاده ی شهید بهزاد مهاجر


براي كسي كه پنجاه روز بعد از مرگش، جنازه‌اش را تحويل خانواده مي‌دهند چه مراسمي بايد گرفت؟ نمي‌دانم، اما ما قصد داريم فردا يعني پنج‌شنبه 15 مرداد ساعت 6 عصر، در خانه را بر روي همه كساني كه قصد دارند به شهداي بي گناهي نظير دائي من بهزاد مهاجر اداي احترام كنند باز بگذاريم. از آنجا كه به خانواده شهداي ديگر اجازه برگزاري هيچ گونه مراسمي نداده‌اند ما اين مراسم را در اصل اداي احترام به همه شهدا مي‌دانيم.

نشاني: سعادت‌آباد، ميدان سرو، شهرك مخابرات، روبروي فرشگاه شهروند، خيابان هفدهم خيابان پيوند شمالي، كوچه 22 پلاك 11

lundi 3 août 2009

خداحافظ نان به نرخ روزخورهای تنفیذ سیاه

مراسم تنفیذ یا تحلیف! فرقی نمیکند. هنوز بعد از ۳۰ سال این واژه های عربی به گوشمان غریبه است و تلاشی هم نیست که بدانیم معنایش در زبان مادری مان چیست!

اما مهم این است که ما مراسم ساختگی تحلیف دژخیمان را، لبخندهای زورکی را، جمعیت اندک در فضای کوچک را باور نکردیم، همانقدر که پیشتر از آن بیدادگاه ابطحی و عطریانفر را.

ما دیدیم که پای حکم تنفیذ ننگین را قاتلان امضا کرده بودند و هنوز جوهر خون خشک نشده بود. حلقه ی خونابه ای از بهترین جوانان که دیر یا زود گریبانتان را خواهد فشرد. ما هنوز بوی کافور و غسالخانه ی مسعود و بهزاد و سهراب را استشمام میکردیم، بوی اشک و خون، وقتی که حسینیه پر بود از بوی گلاب و استفراغ عدالت. رد اشک نقش بسته بود روی چهره های خسته و خشمگین ما، وقتیکه شیخ شیاد با عبای آراسته به لک جنایت بر مسند قدرت پوچ بالای مجلس خون پروران نشسته بود و با نام آسمان بر زمین حکم میراند. هنوز در گوشمان طنین تلخ داشت ضجه های دلخراش و دلتنگ مادر ندا و اشکان و کیانوش و شنیده میشد غریو الله اکبرهای نگران پشت شکنجه گاه اوین، آنهنگام که جمع تزویر غرق در شادی تنفیذ بود و ملیجک مست بود از پیمانه های سرخ خون عاشقان وطن.

مهم اینست که کوس رسوایی کرنش شب پرگان از پرده برافتاد و دانستیم که از ما نبودند، که ریشه در دامان نکبتبار ظالم دوانیده بودند، آنهایی که روزی به عشق دیدنشان مینشستیم پای صفحه های تلویزیونی که آنروزها هنوز مردمی بود و اینهمه ضرغامی نشده بود، مهم اینست که بنیان کاخ مهری را که برای عده ای قهرمان نمای ذوب شده در دامان زاهدان شب پرست ساخته بودیم، ویران کردیم و برای ما تمام شد و تمام میشود هرکه با ما نیست.

خداحافظ کارآگاه علوی" احمد نجفی" ،خداحافظ "شریفی نیا"ی دایره زنگی و پری، خداحافظ عاشق فقیر "جهانگیر الماسی"، خداحافظ "افشین قطبی" رویایی پوشالی پرسپولیس! خداحافظ شمایی که در ساحل به نظاره نشستید و تماشا کردید و تشویق، وقتی که انسانی در آب دست و پا میزد و توفیری نمیکرد که اینها روزی مخاطب یا هوادار شما بودند و ارزشی نداشت که شاید یکروز همین سینه ی سرخ و سوراخ جایی برایتان داشته یا این حنجره ی به خون نشسته ی خاموش امروز، روزی غرق در غرور اسمتان را فریاد زده. نه! برای شما فرقی ندارد! هذیانهای مرا به جاه و مقام و پول ستاییتان ببخشایید. افسوس گویی روزگار پوریای ولی دیریست به سر آمده ...

باکی نیست! در حکومتی که بلبلان نغمه خوان را سر میبرند تا خر ها آوازخوان شوند وجود همچون شمایی دور از ذهن نیست. میخواهم بگویم این شمایید که مارا از دست دادید نه ما شما را ...

vendredi 31 juillet 2009

ندای سهراب

خبر اومد زمستون داره میره
سکوت از شهر تیره پر میگیره

نگاه کن ! پای آزادی ِ این خاک
داره قشنگترین گُلا میمیره

خبر اومد که مردم تو خیابون
تموم عاشقا جمعن تو میدون

خبر اومد ندا غلطیده در خون
نذاره جون بده آزادی آسون

میگفتن ما خس و خاشاک واریم
ولی ما سبز ِ سبزیم ، ما بهاریم

که ترسی از سیاه پوشا نداریم
بگو ما با همیم ، ما بی شماریم

خبر اومد که سینه ش سرخه خرداد
تموم ِ شهر پُر از آتیش و فریاد

خبر اومد که خون شد قلب ِ سهراب
ترانه رو سوزونده دست ِ بیداد

ببار ای آسمون بر این شب ِ تار
که عاشق ها رو میبندن به رگبار

جواب ِ حق ِ ما سرب و گلوله است
ولی جنگل نمی میره تبردار

mercredi 29 juillet 2009

به بهانه ی نامه ی سرگشاده ی رخشان بنی اعتماد

بانو جان! بگذار من بنویسم اگر اینها دوربین ترا تاب نمی آورند، که اینها حقیقت را تاب نمی آورند، اینها مردم آگاه بپاخاسته را، جوانان دلیر را، اینهمه غزلخوان ندای آزادی را تاب نمی آورند. بگذار تا آیینه ای برابرشان بگذارم شاید! شاید، که اندوه عظیممان را دیدند و معجزه ای شد و وجدانهای گم شدشان باز پیدا شد و چه بسا که از بار سیه کاریشان بکاهند! هرچند گمان نمیبرم آیینه هم اینهمه پلیدی و ظلم را تاب آورد.

روزگار نفرین شده ی این سرزمین بلازده نه فقط محدود است به یکماه اخیر، که تبارنامه ی خونبار این قبیله ی لجام گسیخته ی قدرت ۳۰ ساله است . ۳۰ سال خون، ۳۰ سال سلطه ی جنون دیوانگان خون، ۳۰ سال سرد و سیاه سهمگین و نفس بر ...

میدانی رخشان عزیز؟ اینروزهای تیره، این شام های تار که میگذرد، دیگر نیازی نیست عمیق شویم و نگاهی بیندازیم به زیر پوست شهر که همه چیز عیان است و بس دردناک . شهر ما پر شده است از نامردمانی که جامه ی تقوا برتن پوشانده اند. بسیجیهای جهالت و پاسداران نادانی که خوی ایشان پست تر است از سگهای هار رمیده از قل و بند. اینها که از عبا و سربندشان مفسده میبارد، اینها که دین را دام قتل زیباترین فرزندان زمین کرده اند، که کمر به نسل کشی آفتاب های پاک بسته اند، غافل از آنکه خود آفت روشنی اند. این زشت آیینان وطن پرستی ما را به محاربه نسبت داده اند، که اگر عرق به میهن شرک است ما همگان کافریم.

اینروزها پوست کبود شهر متورم از نامردمی و بی مروتی آدم نماهای متحجر است که انسانیت را، مردانگی و وجدان را، شرف را قی کرده اند. پوست شهر خونین از مبارزه ی مدنی ماست که پاسخش را با توحش دادند. پوست شهر زخم خورده از تازیانه ها و باتوم های این لشکر زنجیر گسسته بر تن ترد جوانانیست که با دست خالی بدنبال اعتماد دزدیده شدشان به خیابان آمدند. با دست خالی و نه با تفنگ و دشنه و باطوم . پوست شهر شاهد است که جوانانی همه از نسل "تندیس" تو، نسل من، نسل "باران"، متحورانه به خیابانها می آیند با علم بر اینکه شاید هرگز به خانه بازنگردند. پوست شهر خون گریه میکرد وقتی چشمان ندا را دید. پوست شهر نگاه نگرانش را بدرقه ی سهراب کرده بود وقتی در آنهمه شلوغی و دود قدمهای جوانش پروین را، " مادر ستمدیده اش " را جا گذاشت. اندوه عمیقی درون پوست شهر را میفشرد، فریاد میزد و با صدای بلند اشک میریخت، وقتی حنجره ها به گل مینشست، رنگ شقایق و ستاره ای در قلبی میشکفت و دریغا که جوانه ی نورسته ی آرزویی پرپر میشد. تن شرمگین شهر تبدار شد وقتی پدر امیر را برای تحویل بدن مثله شده ی جوان هنوز نبالیده اش فراخواندند. پوست دل مرده ی شهر فغان میکرد و ناله، آنگاه که میرغضبان عدالت را به مسلخ فرستادند و سپس به دار آویختند.

من اینروزها در نگاه غمگین پوست شهر شعله های خشم و کینه و نفرت را میبینم که زبانه میکشد. نگاهی که بارقه ی امید را در دل من و ما شعله ور میسازد و ترس را دل فرومایگان سیه اندیش.

آه رخشان جان! تو مادری و میفهمی غم دوری و ضجر بیخبری از فرزند جنون آورست و طاقت فرسا. تو مادری و میدانی که شب سحر نمیشود برای مادری که در بیم و امید زنده بودن یا نبودن طفلش دست و پا میزند. زندگی ندارد مادری که نمیداند نهال عمرش کجاست! در هولوکاست اوین یا ابوغریب کهریزک یا با تنی تکه شده در گنجه های مخوف سردخانه! تو مادری و میدانی که هیچ دردی سهمگین تر از این نیست برای یک مادر که بخواهد از خاک و مزار جگرگوشه اش یاد کند، که مجال آخرین وداع را از او بگیرند و حتی نتواند بر گور عزیزش شیون کند. تو مادری و آنها هم حتما مادر دارند و همسر و فرزند! اما عجب بازی بیرحم نابرابریست که تو این همه درد را، اینهمه رنج را با گوشت و پوست و استخوان، با ذره ذره ی وجودت لمس میکنی و آنها نه!

رخشان بنی اعتماد عزیز از کجا بگویم که گویی رنجنامه ی این سرزمین را پایانی نیست. ما پیش چشمهای منفعت طلب دنیا کشته میشویم و بیش از پیش پی میبریم به عبث بودن شعارهای انسانی و مترسک حقوق بشر. اینروزها هیچ ارزانتر از جان هموطنانم نیست که بی بهانه هم سینه ی خاک میشوند و هیچ مدعی جان آدمی نیست که قد علم کند بر علیه اینهمه ظلم و پاسخگویی بخواهد بر این همه جنایت . افسوس و صد افسوس که اینروزها بهای نفت و گاز به قیمت سکوت بر جان گرانمایه ی آدمی می ارزد.

تفو بر تو ای چرخ گردان تفو ...

samedi 25 juillet 2009

داستانک

منو از پیچ کوچه دیده دستهاشو که از بازی تو خاک و خل این کوچه ی باریک کثیف شده باز کرده و میدوه سمت من. بازهم از کار خبری نیست مث هر دفعه ی دیگه که بهردری زدم تو این شهر واسه یه لقمه نون و باز بیفایده . حتی کلفتی هم پارتی میخواد!

با تمام وجود بغلش میکنم و دستهای کوچیکو ترک خوردشو تو دستای سردم گرم میکنم -مامان نگفتم انقد تو خاک غلت نزن مریض میشیا تو این سرما- چشمای گرد و مشکیشو گردتر میکنه, با شیطنت شیرینی میخنده و چال لپهاش فرو میره ... دلم از درد فشرده میشه.

قدمهامو اندازه ی قدمهای کوچولوش برمیدارم آروم آروم , برعکس همیشه که اون پابه پای من میدوید و من به دنبال خودم میکشیدمش. میریم بسمت خونه, دم در پسرمو بغل میزنم تاسریع بریم تو اتاقمون و نگاهم با صابخونه تلاقی نکنه. حیاط شلوغه و همه ی مستاجرا تو حیاطن, صدای لخ لخ دمپایی صابخونه میاد از پشت سر اما قبل از اینکه دهن باز کنه من پریدم تو اتاق . غرولندها و تهدیدهاشو میشنوم ولی گوش نمیدم که چی میگه. ذهنم مشغول تصمیمیه که گرفتم ...

تردید باز میفته به جونم وقتی به پسرم نگاه میکنم ولی سریع خودمو قانع میکنم که واسه خاطر خودشه - بیا مامان واست ساندویچ خریده با اون شکلاتا که دوس داری- با ذوق میدوه سمت من و خودشو تو بغلم جا میده ... با موهای نرم و تابدارش بازی میکنم و اشک میدوه تو چشام। بغضمو بسختی قورت میدم, چشام و گلوم میسوزه - پسرم دیگه آقا شده, بزرگ شده, مرد شده! نگام میکنه و با غرور و لحن بچگانه دوتا دستاشو میبره بالا ده تا انگشتشو باز میکنه رو بمن و میگه من الان انقد بزلگم! بوسش میکنم و میگم آره مامانی الان ۴ سالته مرد شده پسر گلم!

دیگ رو میذارم و آب داغ میکنم .میبرم حمام پسرمو. زیر آب همونطور که تشت تشت رو سرش آب میریزم واسم شیرینی میکنه و صدای خنده های کودکانش میپیچه تو حمام . دلم میلرزه از خنده هاشو باز منصرف میشم از تصمیمم . دستام میلرزه وقتی موهاشو خشک میکنم, نگاش که میکنم لپای تپلش گل انداخته و با اون موهای حلقه ای مشکی و براق رو پیشونی شکل فرشته ها شده. سرمو با بیحالی تکیه میدم به دیوار اتاق . پسرمو میگیرم بغلم, انقد محکم که میخوام تو وجود خودم ذوبش کنم .صدای نفسهاش آروم و مرتب رو سینه م موج میخوره, موهاشو بو میکنم دستای کوچیکشو میگیرم و باز میببوسم و باز اشک تا ته گلومو میسوزونه.

هوا تاریکی لباسهای خوشگلشو تنش میکنم و میپرسه مامان داریم میریم مهمونی؟ ... لبخند تلخی میزنم و سرشو فشار میدم به سینم تا نبینه اشکهایی رو که دیگه نمیتونم مهار کنم. تا سر کوچه برسیم یه قرن میگذره و باز هم مرددم ... پاهام سسته و به سختی قدمام میره جلو . پسرم ساکته و هیچی نمیگه. با سکوتش منو میترسونه ! دوست دارم شیطنت کنه بهانه بگیره گریه کنه بچگی کنه عصبانیم کنه ... اما تو سکوت فقط دست منو محکم گرفته و حتی جواب سوالامو با آره نه میده.

یه لحظه آرزو میکنم کاش ماشینی نباشه به مسیر ما بخوره ! کاش بتول خانم نیاد ... معرف ما به همون خانواده که میرن فرنگ, که بچه شون نمیشه و قول دادن به بتول خانم کلفتشون, که کم نذارن واسه پسر من, که هرلحظه بیشتر خودشو بمن میچسبونه و هی تردید منم بیشتر میشه

ازون سر خیابون صدای بتول خانومو میشنوم که کنار یه ماشین بالا شهری ایستاده. دلم میریزه و میبینم که تمام شد! نمیدونم چرا فکر میکردم این لحظه نخواهد رسید. چرا البته میدونستم. اما تا آخرین لحظه امیدوار بودم یه چیزی پیش بیاد که نشه . که بگم من خواستم و نشد. احساس میکنم راه نفسم بند اومده. ناخودآگاه چند قدم عقب میرم و میخوام برگردم. میخوام با پسرم پسر خودم برگردم خونه. بتول خانم انگار متوجه میشه. درد و پشیمونی رو میخونه تو چشام. بلندتر صدام میکنه. لحنش اینبار آمرانه ست . به ماشین اشاره میکنه و این یعنی پایان.

از تو کیفم عروسک و شکلاتای مورد علاقه ی پسرمو در میارم و میدم دستش. با اکراه ازم میگیره و پرسشگرانه نگام میکنه. میبرمش اون سمت خیابون. دستشو میدم دست بتول خانوم - مامان جون با بتول خانم برو تو ماشین منم زود میام- بغضم میگیره و نمیتونم به داستان پردازیم ادامه بدم ... باقیشو تو دلم میگم که واقعیته که چقد دوسش دارم که چقد خوشبختیشو میخوام که من مادر نالایقی نیستم که مجبورم که ... برای بار آخر بغلش میکنم و قبل اینکه صدای هق هق ام فضا رو پر کنه پا میذارم با قدمای تند به رفتن.

از پشت سر صداشو میشنوم که مظلوم شده و به بتول خانوم میگه نمیام! الان مامانم برمیگرده ... قدمهامو بازم تندتر میکنم و صدای گریه اش میپیچه تو گوشم. میخوام برگردم و دستشو بگیرم بریم خونه ... اما باز بخودم نهیب میزنم و پشت دیوار کمین میکنم ولی باز صدای گریه اش امانمو میبره که میگه مامان بخدا دیگه تو خاک بازی نمیکنم, مامان قول میدم, مامان ...

با چشمای تار از اشک دور شدن پسرمو برای همیشه میبینم ...

vendredi 24 juillet 2009

وقتی ا.ن باورش شد ۲۴ میلیون رای دارد!

جریان از آنجا شروع شد که احمدی نژاد به نیویورک سفر کرد! از آنجا که بلاد آمریکا بسیار کفرآور میباشد در نتیجه هاله ای دور سر او را فرا گرفت تا مبادا به تقدس وی خدشه ای وارد شود.

هاله همیشه با ا.ن ماند و بزرگ و بزرگتر شد. تا آنجا که در عراق به هاله ی نورانیش حسادت ورزیدند و قصد ربودن این نخبه ی نورمند را کردند. اما بازهم هاله جان به دادش رسید و این عملیات ناکام ماند.

هر چه هاله بزرگتر و پرنورتر میشد دایره ی توهمات ا.ن هم پررنگتر میگشت. این روند ادامه داشت تا روز ۲۲ خرداد ۸۸ و انتخابات ریاست جمهوری که به اوج خود رسید. محمود کوچک تنها توانست دو رای را بخود اختصاص دهد یک رای را که خودش داده بود و دیگری را بابا خامنه ای

اما به برکت حضور هاله و تاکید بابا سیدلی آنهمه رای سبز کشک و یک دفعه برای دومین مرتبه و اینبار در عرض ۵ ساعت بسرعتی برق آسا ا.ن از صندوق ها بیرون کشیده شد و با بوی تعفنش حال ایران را دگرگون کرد و سبزهای ناز را پژمرد.

ا.ن خوشحال از نتیجه ی انتصابات در حالیکه روبروی آیینه قربان صدقه ی خودش میرفت و از باری تعالی میخواست که سر تعظیم فرود آورد که همچون بنده ای چو او دارد و در همین حین هم با هاله اش ور میرفت دچار حس خود شیفتگی مزمن شد و با خود گفت:

من که با مهدی جان در ارتباط تنگاتنگ هستم و مرتب از چاه جمکران به من ایمیل میدهد قربان صدقه ی اینهمه زرنگی و هوشمندی من میرود و هوای مرا دارد. تازه خودش گفته که اولین نفر از چپ من پشت سرش ایستاده ام! تازه ترش هم نه چک زدیم نه چانه ۲۴ میلیون آمد تو صندوق!

همینطور که در افکارش غوطه میخورد و هی به زوایای پنهان باحالیسم خودش پی تر میبرد ناگهان دندانهایش تیز از دوطرف دهانش بیرون زد و خون چکید و در اندک فضای چشمانش جینگی برق زد!

اینجا بود که رفیق شفیق و رابطش با کشورهای غرب را رو کرد. یک سور به خر زد و طی عملیات ضربتی خیلی شیک و تو دل برو مشایی را گذاشت کنار جگرش و هرچه بقیه سر و صدا کردند مثلا که چیزی نشنید.

دراین هنگام بود که بابا سیدلی برآشفت و گفت پسره ی قدر نشناس پیش قاضی و جینگولک بازی؟!

مگر یادت نیست که گفتم مشایی را انتخاب کن تا سر و صدا شود و بعد که من حکم عزلش را دادم تو بی چون و چرا میگویی چشم! تا همگان بدانند که حرف مقام معظم له و لورده همیشه و برای هرکس قابل اجراست! پس این قرتی بازیها از چه روی است؟

ا.ن مقادیری دماغش را با صدای بسیار بالا کشید و چشمان ریزش را ریزتر کرد و چینی به پیشانی انداخت و من من کرد و گفت: اصلا اگر راست میگویی تو خودت ۲۴ میلیون رای بیاور تا من بازهم حرف ترا گوش دهم.

دراین هنگام خر با دست راستکیش حقه ی تریاک را بسمت محمود پرتاب کرد و درست به وسط هاله ی ا.ن خورد و جرینگی آنرا شکست ... ا.ن باقیمانده ی هاله را از روی زمین جمع کرد و دید که بابا سیدخر خیلی خشمناک است.

ناگهان سیدمجتبی وارد شد و آمد که ا.ن را بگیرد و کتک مفصلی بزند اما محمود پا به فرار گذاشت و تا این ساعت که من مشغول نوشتن هستم هنوز ا.ن بدو کره خر بدو ...

شخصیتها :

خر: خامنه ای رهبر

ا.ن : احمدی نژاد

کره خر: مجتبی خامنه ای